تبليغاتX
چنگ
چندي پیش، وقتي وبلاگ the University Campus  را در بلاگر باز کردم، دیگر نمی‌خواستم به این جا برگردم، ولی نشد. نیاز داشتم جایی فارسی هم بنویسم، که در بلاگر نمی‌شد. ولی حالا یک وبلاگ دیگر باز کرده‌ام که نه، کاملا، ولی تا حدودي مشکل حل شده است. دوست دارم شما را به آن جا دعوت کنم. نام‌اش را گذاشته‌ام، "وب‌نویس". بیایید خوشحال می‌شوم.
نوشته شده توسط سروش رسولی در دوشنبه 3 دی1386 ساعت 13:54 | پیوندِ ثابت |

نمی‌دانم این که آدمی، از نوع مثلاً نویسنده یا مترجم‌اش، نخستین واژه‌هایي را که در مقامِ نویسنده یا مترجم بر صفحه‌یِ کاغذ می‌نویسد، باید به یاد داشته باشد، همچون لوحي، همچون سراغازی... یا نه، اصلاً مهم نیست. اصلاً به دردِ کسي می‌خورد؟ مثلاً خودِ نویسنده یا مترجم؛ و یا زندگی‌نامه‌نویسی که بعد‌ها می‌خواهد تاریخِ خلق اثري را بداند؛ و یا مترجم یا نویسنده‌یِ تازه‌کارِ دیگري که در این باره کنجکاو است؛ و یا هر کسِ دیگر...؟

به هر حال، امروز، جمعه سی‌ام آذر ۱۳۸۶، برابر با بیست‌و‌یکم دسامبر ۲۰۰۷، در ساعتِ چهار و ‌سی‌و‌پنج دقیقه بعد‌ـ‌از‌ـ‌ظهر، من نخستین واژه‌های‌ام را در ترجمه‌یِ رمان رویِ صفحه‌یِ کاغذ آوردم.

-          ’اوووووَه! کی می‌ره این همه راه رو؟! چه‌قدر پرمدّعا! چه‌قدر خود‌ـ‌ات را تحویل می‌گیری!‘

 اما، از این حرف‌ها گذشته، این موضوع، دستِ‌کم برایِ خود‌ـ‌ام مهم است؛ هر لحظه‌ی‌ِ آغازي مهم است، و این هم لحظه‌یِ آغازِ من است، در ترجمه‌یِ رمان.

این نخستین ترجمه‌ی‌ِ من نیست. پیش از این نیز ترجمه کرده‌ام و همه‌شان، حتّا نخستین ترجمه‌ام هم، چاپ شده است. ولی آن‌ها مقاله بودند و نه کتاب. موضوع‌شان هم موسیقی بود و سیاست بود و جز آن‌ها. ولی این بار ترجمه‌یِ رماني را شروع کرده‌ام. همیشه به این موضوع فکر می‌کردم؛ یعنی از زماني که نخستین جمله‌ را ترجمه کردم.

این رمانِ خوشبخت (!)، یازده دقیقه نوشته‌یِ پائولو کوئلو نویسنده‌یِ برزیلی ست. گمان می‌کنم، این رمان پیش از این نیز ترجمه شده باشد، ولی نمی‌دانم که آن را ترجمه کرده است و کِی؟ اما به هر حال من معتقد ام هر کتابِ خوبي می‌تواند بیش از یک بار ترجمه شود و مترجمانِ بسیاري می‌توانند خود را با آن محکي بزنند. یازده دقیقه هم از جمله‌یِ همین کتاب‌ها ست.

در حدودِ شش ماهِ پیش بود، که نخستین بار با این نویسنده آشنا شدم و آن هم با همین رمان. این رمان را از کتابخانه‌یِ دانشگاه امانت گرفتم. تاثیري را که این کتاب بر من گذاشت، در توان‌ام نیست، که با واژه‌ها بیان کنم. اما همین قدر می‌توانم گفت، دیدِ انسانی و باریک‌بینِ نویسنده‌یِ کتاب سخت تکان‌ام داد.

-          باریک‌بین؟

پائولو کوئلو در این رمان از موضوعي سخن می‌گوید، که تا به حال به آن فکر نکرده بودم. آیا زنان هم در هنگامِ اعمالِ جنسی، آن لذتي را می‌برند که باید ببرند؟ نمی‌دانم می‌شود این کتاب را از زوایایِ دیگري هم دید یا نه؛ ولی احتمالا می‌شود. اما من فعلا به آن‌ها کاري ندارم. هدفِ من در ترجمه‌یِ این کتاب همان است که گفتم. البته می‌دانم، سخن گفتن از این مسائل، در جامعه‌هایي که ما در آن زندگی می‌کنیم، اندکی دشوار است --و یا ناممکن-- و باید بگویم، همین باعث شده است هوسِ ترجمه‌کردنِ چنین کتابي به سر‌ـ‌ام بزند.

خب، سخن کوتاه. ببینیم چه‌ می‌شود؟

نوشته شده توسط سروش رسولی در شنبه 1 دی1386 ساعت 16:7 | پیوندِ ثابت |
همین طوری در اینترنت ول‌گردی می‌کردم، که به نوشته‌اي بر خوردم، در بابِ "وب‌نویسی". خواندم‌اش و بسیار لذت بردم و برای‌ام نکاتِ تازه‌یِ بسیار داشت. خوب است تمامِ وب‌نویسان فارسی‌زبان این نکته‌ها را در هنگام وب‌نویسی پیش چشم داشته باشند. لینک این نوشته را در اینجا می‌گذارم. پیشنهاد می‌کنم، شما هم بخوانید، ضرر نمی‌کنید.
نوشته شده توسط سروش رسولی در یکشنبه 25 آذر1386 ساعت 14:44 | پیوندِ ثابت |

نیم ساعتِ پیش داخلِ ماشین نشسته بودم و به‌طرفِ اداره می‌رفتم، که صدایِ انفجاري شنیدم. با خود‌‌ـ‌ام گفتم، برو که روزیِ امروز هم رسید، که صدایِ انفجار دوم و بی‌درنگ صدایِ انفجار سومی شنیده‌ شد.

یک دفعه یاد‌ـ‌ام آمد، که پدر‌ـ‌ام و برادر‌ـ‌ام و خانم‌اش هم همان طرف‌ها رفته بودند. خدایا! بی‌درنگ به برادر‌ـ‌ام تلفن کردم، خدا را شکر! گفت که سالم ام. گفت که در زمانِ انفجار در همان نزدیکی‌ها بوده اند، ولی به‌ هر حال سالم اند. خدا را شکر!

ولی... ولی، از رادیویِ ماشین شنیدم که دو‌ـ‌سه کراچی‌وان (دست‌فروش) تکّه‌پاره شده‌اند. آن‌ها هم پدراني بودند، مثلِ پدرِ من؛ آن‌ها هم برادراني بودند، مثلِ برادرِ من؛ ولی این بار، نه آن‌ قدر خوش‌شانس، که...

همین لحظه که این جمله‌ها را می‌نویسم، تلویزیون صحنه‌هایِ انفجار را نشان می‌دهد. این انفجار، که ساعتِ هشت‌‌وبیست دقیقه رخ داده، انتحاری بوده است. تعدادِ دقیقِ کشته‌ها مشخص نیست. گفته می‌شود، این انفجار که رو‌ـ‌به‌‌ـ‌رویِ قوایِ امنیه‌یِ ولایتِ کابل، یعنیِ فرماندهیِ پلیسِ ولایتِ کابل، رخ داده، هدف‌اش راکت‌باران‌کردنِ آن بوده است.

یاد‌ـ‌ام می‌آید، که فقط چند روز مانده به عیدِ قربان و آن وقت عدّه‌اي باید امسال عیدشان را این گونه تجلیل کنند. چند روزِ پیش یکي از همکاران‌ام حرفي زد، که به‌راستی دردناک و در عینِ حال نفرت‌انگیز بود. او گفت این که انتحارها زیاد شده، به‌خاطرِ‌ عید قربان است. ملا‌ها فتوا می دهند، که بمیرید، بمیرید، در این روزها بمیرید، که یکراست به بهشت می‌روید!

چه باید بگویم... چه مانده است که بگویم... آدمی از آدمی‌بودنِ خویش شرمنده می‌شود، وقتي چنین چیز‌هایي را می‌شنود. می‌خواهم زار‌ـ‌زار گریه کنم، وقتی می‌شنوم، آن دوـ‌سه‌ نفر کراچی‌وان که برایِ پیدا کردنِ دو‌ لقمه نان صبح برمی‌خیزد، کودکِ خود را می‌بوسد، با همسرِ خود خداحافظی می‌کند و به او می‌گوید، که زود برخواهد گشت و همسر‌ـ‌اش به او می‌گوید، که مراقبِ خود‌ـ‌ات باش...

می‌خواهم زار‌ـ‌‌زار گریه کنم‌، وقتي می‌بینم، که برخي از انسان‌ها تا چه اندازه انسانیّتِ خود‌ را از دست داده‌اند. از انسان‌بودنِ خود خشمگین می‌شوم و عمیقاً شرمنده...

نوشته شده توسط سروش رسولی در شنبه 24 آذر1386 ساعت 9:53 | پیوندِ ثابت |

کنفرانس‌ام را دادم. وای! خدایا! تا شروع شود داشتم، بیهوش می‌شدم! استاد که گازِ صبحت‌کردن را گرفته بود و ول‌کُن نبود. همین طور ده دقیقه‌یِ تمام حرف زد و آخرین نکته‌ها و تذکرات را داد. داشت صبر‌‌ـ‌ام لبریز می‌شد و نزدیک بود داد بزنم، بس است دیگر! دیوانه‌ام کردی! که خود‌ـ‌اش تمام‌اش کرد.

آقایي که شما باشید، رفتم پایِ تخته. دست و دل‌ام مثلِ بید می‌لرزید! فلش‌مموری‌ام را دادم به استاد که اسلاید‌ها را بگیرد و بگذارد در لپتاپ‌اش. قرار نبود ما لپتاپ بیاوریم و می‌توانستیم از لپتاپ استاد استفاده کنیم. همین طور که اسلایدها را می‌گرفت، به من می‌گفت که آرام باشم و آرامش خود را حفظ کنم و اگر هم‌کلاس‌ها خندیدند، دست‌ـ‌پاچه نشوم. می‌خواستم بگویم، اگر تو اجازه بدهی، هیچ کدام از این‌ها پیش نخواهد آمد!

کنفرانس‌ام را شروع کردم:

-          In the Name of God! My dear friends! Hello! I must appreciate you for attending to my lecture…

بعد از چند جمله‌اي تعارف، با نخستین اسلاید شروع کردم. ولی... ولی از بختِ بد،‌ اشتباهی اسلایدي دیگر را باز کرده بودم. از این بدتر نمی‌شد. سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم. آن فایل را بستم و از جیب‌ام فلش‌مموری‌ام را درآوردم و فایل درست را باز کردم. بعد از یک عذرخواهی دو باره‌ شروع کردم. خب، این یکي‌اش به‌خیر گذشت.

اسلایدِ نخست، اسلایدِ دوم و... دیگر یاد‌ـ‌ام رفت که جلویِ هفتاد‌ـ‌هشتاد نفر ایستاده‌ام و کنفرانس‌ می‌دهم. کل کلاس را تحتِ نظر داشتم و کوچک‌ترین حرکتي از نظر‌ـ‌ام دور نمی‌ماند! به‌زعمِ خود‌ـ‌ام ’آیْ‌کانتَکت‘ام که خوب بود؛ صدای‌ام لرزش‌ نداشت؛ ’مووْمنت‘ام هم بد نبود؛ وقفه‌اي هم در زمانِ عوض‌کردنِ اسلاید‌ها نداشتم؛ ولی... زمان... فکرِ این یکي نبود‌م. این قدر رویِ چیزهایِ دیگري که نام بردم، تمرکز کرده بودم، که این یکي به‌کل از دست‌ام در رفته بود. اسلاید‌ها هم خیلي زیاد بود؛ سی‌و‌سه تا. وقت‌ام تمام شد (فقط ده دقیقه وقت داشتم) و نیمي از اسلاید‌ها باقی بود. گاز‌ـ‌اش را گرفتم. حالا ندو کیْ بدو! چند اسلایدِ دیگر را هم با سرعتِ‌ زیاد پشتِ سر گذاشتم، که استاد از تهِ کلاس بلند شد و گفت وقت تمام است. ولی من کوتاه نیامدم. در آن زمان به‌نظر‌ـ‌ام می‌رسید، هیچ چیزي در این کره‌یِ ارض مهم‌تر از تمام‌شدن این اسلاید‌ها نیست! از استاد یک دقیقه‌یِ دیگر وقت گرفتم، که همه‌اش صرفِ دو باره‌ساکت‌کردنِ هم‌کلاس‌ها شد.

باري، اسلاید‌هایِ آخر را هم که فقط عکس بودند، تمام کردم. آخرین اسلاید عکسِ وبلاگِ خود‌ـ‌ام بود. تشکر کردم و تمام...

خب، تمام شد و نشستم. استاد آمد و شروع کرد به گفتنِ نقاطِ منفی. بیچاره‌ام کرد! داشت گریه‌ام درمی‌آمد (شوخی می‌کنم). استاد انتقادات‌اش را گفت و نوبتِ نفر بعدی...

این هم ماجرایِ نخستین کنفرانس‌ام؛ به‌خاطرِ این که دورِ دومِ این کنفرانس‌ها در این سمستر خواهد آمد. پس تا‌ آن موقع.

نوشته شده توسط سروش رسولی در دوشنبه 19 آذر1386 ساعت 9:36 | پیوندِ ثابت |

امروز کنفرانس دارم و همراهِ آن اضطرابي که تمامِ وجود‌ـ‌ام را گرفته است! دستِ خود‌ـ‌ام نیست. برایِ مني که چند سالي سابقه‌یِ تدریس دارم، کمي شاید عجیب باشد؛ دستِ کم فقط برایِ خود‌ـ‌ام. این که بروم به‌اصطلاح ’پایِ تخته‘، برای‌ام دشوار نیست، حتّا این که وقتي رفتم پایِ تخته، همه به من بخندند (که بارها این اتفاق افتاده است و من به‌راستی کک‌ام هم نگزیده است! باور کنید! خب، ما این طوری ایم دیگه!)، و یا این، که هیچ کس به حرف‌های‌ام گوش ندهد. ولی نمی‌دانم چرا... چرا این موضوع، تا این اندازه اعصاب‌ام را خرد کرده است.

موضوعِ کنفرانس‌ام همین است، که عنوانِ این پاره‌نوشته است. این روز‌ها خیلي به این موضوع علاقه‌مند شده‌ام؛ وبلاگ و وبلاگ بازی را می‌گویم. مطلب در باره‌یِ وبلاگ در اینترنت کم نیست. فقط کافی ست، که بروی دل‌ و روده‌یِ اینترنت را در بیاوری. گوگل هم که هنوز زنده است و تند و تیز، مثلِ فرفره. مواد موردِ نیاز‌ـ‌ام را جمع‌آوری کردم. اسلاید‌های‌ام را هم تنظیم کردم. ولی باز...

خب، نمی‌توانم الان بگویم که چه خواهد شد. ببینیم دیگر...

نوشته شده توسط سروش رسولی در یکشنبه 18 آذر1386 ساعت 13:58 | پیوندِ ثابت |

امروز صبح وقتي داشتم، بندِ کفش‌های‌ام را گره می‌زدم، تا یک روزِ کاریِ موفّق را آغاز کنم، مانندِ بسیاري دیگر از اهالیِ کابل، که آن‌ها هم مثلِ من داشتند، بندِ کفش‌های‌ِشان را گره می‌زدند و می‌خواستند، روز خوبي داشته باشند، ناگهان صدایي شنیدم؛ صدایِ انفجار، صدایِ انتحار، صدایِ تکّه‌پاره‌شدن...

بندِ کفش‌ام را گره می‌زدم و بسیاري دیگر از اهالیِ کابل بندِ کفش‌هایِ‌شان را گره می‌زدند، که صدایي برخاست؛ صدایي که با زبانِ خود‌ـ‌اش می‌گفت، بوم! بوم! من نمی‌گذارم، آسوده باشی! که می‌گفت، من نمی‌گذارم وقتي بندِ کفش‌های‌ات را گره می‌زنی که یک صبحِ خوب را شروع کنی، آن طور که وقتي همسایه‌ات را می‌بینی و او به تو می‌گوید، صبح‌ات بخیر، آسوده‌خاطر باشی!

امروز دستي که بندِ کفشي را گره زده بود، از بدني جدا شد. آن دستي که دیروز دستِ دخترِ کوچکي را در دست داشت و دخترک دست در دستِ آن دست، احساس آرامش می‌کرد، احساسِ خوشبختی می‌کرد. امروز آن دستي که بندِ کفشي را گره زده بود، که دیروز ناني در آن دست بود، که برایِ کودکاني گرسنه آورده می‌شد، از بدن جدا شد. امروز دستي که بندِ کفشي را گره زده بود، همان دستي که دیروز پسربچّه‌یِ گریاني را نوازش می‌کرد، از بدن جدا شد.

امّا مگر آن دست چه گناهي داشت؟ آهان! گمان می‌کنم، فهمیدم! گناه‌اش این بود، که وقتي داشت، بندِ کفش‌اش را گره می‌زد، فکر می‌کرد که امروز صبحِ خوبي خواهد داشت!

نوشته شده توسط سروش رسولی در سه شنبه 13 آذر1386 ساعت 12:18 | پیوندِ ثابت |

در طولِ هفته سر‌ـ‌ام شلوغ است؛ البتّه، نه آن قدر که فرصتِ سر خاراندن نداشته باشم! فقط، آن قدر، که وقت ندارم بنشینم و با فراغِ بال و آرامشِ خاطر کتاب بخوانم، مقاله بخوانم. این است که، در طولِ هفته اگر مقاله‌اي، چیزي به تور‌ـ‌ام خورد، چاپ می‌کنم و می‌گذارم‌اش برایِ روزِ جمعه. و جمعه است که شکمِ از‌ـ‌پیش‌ـ‌صابون‌زده‌یِ ذهن‌ام را پر می‌کنم، از تنقّلاتِ خواندنی.

باري، دیروز هم کتابي می‌خواندم از میشل فوکو، به‌‌نامِ این یک چپق نیست،با ترجمه‌یِ مانی حقیقی که از کتابخانه‌یِ مرکزِ مطالعاتِ استراتژیکِ (CSS) وزارتِ امورِ خارجه به‌امانت گرفته بودم. کم‌ـ‌و‌ـ‌بیش دو هفته پیش، ولی حوصله‌یِ خواندنِ‌اش را نداشتم. دیروز رفتم سراغ‌اش و بی‌مقدمه شروع کردم به خواندن.

فوکو در این کتاب به شرح و تفسیرِ تابلویِ این یک چپق نیست و دو راز رنه مگریت، نگارگرِ (نقّاش) سورئالیستِ فرانسوی می‌پردازد. کتاب به‌طورِ چشمگیري کوچک است و ترجمه‌یِ فارسی‌اش --بدونِ پیشگفتارِ ترجمه‌یِ فارسی و پیشگفتار ترجمه‌یِ انگلیسی‌ و همچنین، دو نامه‌یِ مگریت به فوکو—فقط ۴۳ صفحه است، که در شش جستار بسیار کوتاه نوشته شده است.

البتّه، باید اعتراف کنم چیزِ زیادي از آن نفهمیدم. شاید بیش از این هم نباید انتظار داشت. خُب، فوکو است دیگر، با‌ آن شیوه‌ی خاصِّ گفتار‌ـ اش و واژگانِ خاصِّ‌اش که گاه معنایي دارند، جز آن چه از آن‌ها پی برده می‌شود.

به این نکته هم باید اشاره کنم، که به هر حال ترجمه‌یِ فوکو هم خود کاري ست، دشوار؛ اگر نه، ناممکن. آن هم ترجمه از یکي از زبانِ پرورده‌یِ اروپایی، به زبانِ --به گفته‌یِ آشوری—شلخته‌یِ جهانِ سومی.

بر همه‌یِ این‌ها، باید این کلّه‌یِ پوک‌ام را هم بیفزایم! خب دیگر، با این یکي نمی‌شود کاري کرد! همین طوری است دیگر!

نوشته شده توسط سروش رسولی در شنبه 10 آذر1386 ساعت 15:4 | پیوندِ ثابت |

تا حالا به این فکر کردی که چه دوست داری؟ به چه چیزي علاقه داری؟ گمان‌ می‌کنم مقصود‌ـ‌ام چندان روشن نیست. این به‌خاطرِ این است، که نمی‌شود، از این چیزها به‌روشنی حرفي زد. این طوری اند دیگر! مقصود‌ـ‌ام از چیزهایي که دوست داری، این است که، آن چیز‌هایي که دوست داری ولی... ولی از گفتن‌شان شرم می‌کنی، از داشتن‌شان شرم داری؛ و حتّا گاهي از فکرکردن به‌شان.

تا حالا به آن چیزهایي فکر کردی که حتّا برایِ خود‌ـ‌ات چندش‌آور اند و در عینِ حال، لذّت‌بخش؟ هم موقعِ فکر‌کردن به‌شان احساسِ گناه می‌کنی و هم مستی واحساسِ آزادی. و گاه به‌خاطر آن‌ها از خود‌ـ‌ات بد‌ـ‌ات آمده است، ولی باز نمی‌توانی به‌شان فکر نکنی.

تا حالا چیزهایي را گفتی که دوست داشته باشی، بگویی؟ ولی حتماً همیشه جلویِ خود‌ـ‌ات را گرفتی. همیشه چیزي بوده که مانع شده، آن را بگویی؛ آن چیزي را که دوست داری بگویی؛ آن چیزي که حرفِ دل‌ات است.

تا حالا چیزهایي را که دوست داری، بنویسی، نوشتی؟ آن چیزها؟ آن فکرها؟ آن جمله‌ها؟ ولی حتّا جرأت‌اش را هم نکردی که قلم دست بگیری.

تا حالا آن واژه‌هایي را که دوست داری، نوشتی؟ اصلاً دوست داشتن به‌کنار، آن واژه‌هایي که فکر‌ـ‌ات را بیان می‌کنند، که بیان‌ات بی‌آن‌ها ناقص است. بی‌آن‌ها زندگی ناقص است. بی‌آن‌ها فکر کردن ناقص است...

ولی هیچ وقت ننوشتی، نگفتی...

-          یک لحظه صبر کن! از چه حرف می‌زنی؟!

-          گوش‌ات را بیاور جلو، باز هم جلوتر، و جلوتر... گر چه شرم دارم بگویم، ولی آهسته می‌گویم، فقط به خود‌ـ‌ات. مبادا به کسي بگویی:

غریزه!

نوشته شده توسط سروش رسولی در چهارشنبه 7 آذر1386 ساعت 9:25 | پیوندِ ثابت |

خیلي تنبل شده‌ام. فقط کار‌ـ‌ام این شده است، که بشینم جلویِ کامپیوتر و تویِ اینترنت ولگردی کنم. بی‌هدف از این سایت به آن سایت و از این وبلاگ به آن وبلاگ می‌روم. آهان! یک کارِ دیگر هم می‌کنم: مطالبِ دیگران را لینک می‌دهم. خب، این یکي‌اش کمي مفید‌ است.

چند نوشته‌ و ترجمه‌یِ نیمه‌کاره دارم، که همین‌ طوری رهای‌شان کرده‌ام. ولی خیال دارم، تنبلی را بگذارم کنار. البتّه، بعدا! الان همین را هم حوصله ندارم بنویسم. فقط همین دو جمله را گفتم، بنویسم، که بگویم هنوز زنده‌ام!

پس تا آن وقت...

نوشته شده توسط سروش رسولی در سه شنبه 6 آذر1386 ساعت 12:15 | پیوندِ ثابت |
باز خواهم آمد. زود.
نوشته شده توسط سروش رسولی در شنبه 26 آبان1386 ساعت 11:24 | پیوندِ ثابت |
از این جا کوچیده‌ام. منزل تازه‌ام اینجا ست.

نوشته شده توسط سروش رسولی در دوشنبه 30 مهر1386 ساعت 10:29 | پیوندِ ثابت |

باربارا سیلاک[1]

 

این مقاله واگردانِ گفت‌ـ‌وـ‌گویي ست، با عنوانِ اصلیِ ‘David Dubal, Musical Missionary’ توسّطِ Barbara Sealock، در دوره‌یِ ۳۹، شماره‌یِ ۹ ماهنامه‌یِ ویژه‌یِ موسیقیِ Clavier، چاپِّ امریکا، نوامبرِ سالِ ۲۰۰۰.

 

این مقاله نخستین بار در شماره‌یِ ۷۹ (ویژه نامه ی نوروز ۸۶) ماهنامه‌یِ هنر موسیقی چاپ شده است.

 

پیانیست و آموزگارِ موسیقی، دیوید دوبال، عاشقِ پیانو ست. او خود را مبلّغِ موسیقی می‌پندارد. دوبال از سالِ ۱۹۸۳، در مدرسه‌یِ جولیارد[2]، به آموزشِ ادبیاتِ پیانو و اجرایِ پیانو پرداخته است. دو کلاسِِ شبانه‌یِ او در این مدرسه، به نامِ دنیایِ پیانو، هر ترم مملو از علاقه‌مندانِ موسیقی و آموزشِ او است. وی همچنین یک روز در هفته، در مدرسه‌یِ موسیقیِ منهتن[3]، به آموزش مشغول است.

دوبال سال‌ها، کارگردانِ برنامه‌یِ موسیقیِ رادیویِWNCN-FM  نیویورک بود. او به‌تازگی برنامه‌یِ یک‌ـ‌ساله‌اي را برایِ WQXR، مرکزِ رادیوییِ نیویورکْ تایمز، با درونمایه‌یِ موسیقیِ آمریکاییِ سده‌یِ بیستم به نامِ سده‌یِ آمریکایی[4]، به‌پایان رسانیده است. دوبال تاکنون به دریافتِ جایزه‌یِ وسوسه‌انگیزِ جورج فوستر[5]، نائل آمده و نخستین دریافت‌کننده‌یِ  A.S.C.A.P، جایزه‌یِ دیمز تِیْلِر[6]، برایِ گسترشِ ژورنالیزم بوده است. همچنین ویدئویِ او به نامِ دورانِ طلاییِ پیانو، برنده‌یِ جایزه‌یِ امی[7] شد.

دیوید دوبال نگارنده‌یِ کتاب‌هایِ: بازتاب‌هایي از کیبورد[8]، بعدـ‌ازـ‌ظهر‌ها با هوروویتز[9]، یادکردِ هوروویتز[10]، هنرِ پیانو[11]، گفتگوهایي با منوهین[12] و پایه‌هایِ بنیادیِ موسیقی کلاسیک[13]، است. به عنوانِ تاریخ‌پژوهِ پیانو، او به نوشتنِ دفترچه‌یِ راهنمایِ سی‌دی‌هایِ سریِ نیمبوس[14] به نامِ پیانویِ بزرگ می‌پردازد و نیز ویرایشِ یک جلد، موسیقیِ پیانویِ آمریکایی، از جنگِ درون‌ـ‌کشوری تا جنگِ جهانیِ نخست[15] را، برایِ موسیقیِ بین‌المللی[16] برعهده داشته است. دوبال افزون بر عشقي که به موسیقی دارد، به طرّاحی و نگارگری نیز می‌پردازد. او با اشاره به بسیاري از موسیقی‌دانان مانندِ مندلسون، مک‌داول، شوئنبرگ، گرشوین و بسیاري دیگر، که با علاقه‌یِ زیادي نقاشی نیز می‌کردند، همواره شاگردان‌اش را، به آزمودنِ استعداد‌ِشان در هنرهایِ دیگر تشویق می‌کند.

 

 

باربارا سیلاک: چه‌گونه به هنرجویان، برایِ دست‌‌یافتن به درکي عمیق‌تر، از قطعه‌ای، یاری می‌کنید؟

 

دیوید دوبال: راه‌هایِ زیادي وجود دارد. مثلاً، روزي پیانیستِ دخترِ جواني...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سروش رسولی در شنبه 4 فروردین1386 ساعت 9:47 | پیوندِ ثابت |

هر کس که به‌گونه‌اي با زبان و مسائلِ آن سر‌ـ‌و‌ـ‌کار دارد، بی‌گمان، نامِ داریوشِ آشوری را شنیده است. من نخستین بار با او، با ترجمه‌یِ کتابِ چنین گفت زرتشتِ فریدریش نیچه، فیلسوفِ آلمانی، آشنا شدم. ترجمه‌هایِ آشوری از نیچه، آثارِ بی‌مانندي ست، که نظیرِ‌‌شان را در میانِ کتاب‌هایِ ترجمه‌شده به فارسی، نمی‌توان یافت. امّا او تنها یک مترجم نیست، عمري ست که با زبان و بازی‌هایِ آن، بازی و زندگی کرده است. یکي از آثارِ او در این زمینه، فرهنگِ علومِ انسانی است. این فرهنگ، مجموعه‌اي ست از واژه‌ها و برابرنهاده‌هایِ فارسی، به‌ویژه، در زمینه‌یِ علومِ انسانی، که بیشینه‌، برایِ نخستین بار، برابرِ ترم‌هایِ علمی، در زبان‌هایِ ’پیشروِ مدرنیّت‘، انگلیسی و فرانسه، پیشنهاد شده است. ویژگیِ این برابرنهاده‌ها، افزون بر تناسب و دقّتي که در ساخت و ترکیبِ‌شان به کار رفته است، زایایی و خوش‌آهنگی‌شان است. آشوری کوشیده است هر چه بیش‌تر ’دستگاهِ ترکیب‌سازِ‘ زبانِ فارسی را کوشا کند و  مایه‌هایِ ’ناکارا‘ (inactive) و فراموش‌شده‌یِ آن را، در ترکیبِ واژه‌هایي نو، زندگانیِ دو باره بخشد.

باري، من، بنا بر عشقي که به زبانِ فارسی دارم، کار‌هایِ این استادِ بزرگ را -به‌اندازه‌یِ توان و دانشِ خود- پی‌گیری کرده و می‌کنم. نامه‌یِ کوتاهي که در پیْ‌ می‌آید، دربردارنده‌یِ برخي از پرسش‌هایي بود، که پس از خواندنِ این فرهنگ، برای‌ام پیش آمد. آقایِ آشوری نیز لطف کردند و آن‌ها را بی‌پاسخ نگذاشتند. 

...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سروش رسولی در شنبه 30 دی1385 ساعت 10:37 | پیوندِ ثابت |

نزدیک به هفت ماه است، غروب، مردمِ کابل دم‌ـ‌به‌ـ‌دم به ساعت نگاه می‌کنند و انتظارِ ساعتِ هشت و نیم را می‌کشند؛ زماني که می‌باید تلویزیونِ طلوع، سریالِ ’زماني، خشو هم عروس بود‘ را نمایش دهد. نزدیک به هفت ماه است...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سروش رسولی در دوشنبه 3 مهر1385 ساعت 11:43 | پیوندِ ثابت |

یادـ‌‌ام می‌آید، چند سالِ پیش، وقتي‌‌که ساکنِ یکي از محلّه‌هایِ نسبتاً فقیرنشینِ قم بودایم، حوالیِ غروب...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سروش رسولی در سه شنبه 14 شهریور1385 ساعت 11:7 | پیوندِ ثابت |

پیتر فیوچ ونگر[1]

 

این مقاله ترجمه ای ست از: “The Perfect Clara Haskil”، نوشته یِ “Peter Feuchtwanger”، در دوره یِ 39، شماره یِ 7 نشریه یِ تخصصیِ موسیقیِ “Clavier”، چاپِّ آمریکا، سپتامبرِ سالِ 2000.

 

این مقاله نخستین بار در شماره های 75 و 76 نشریه ی «هنر موسیقی» چاپ شده است.

 

بزرگداشت و شهرتِ جهانی، در حرفه ای متاثر از بنیه ای ضعیف و فجایعِ یک جنگِ جهانی، در اواخرِ عمر برایِ کلارا هاسکیل میسر شد. دینو لیپاتی[2] نوازندگیِ او را [بر رویِ پیانو] «مجموعه ای از بهترین ها در رویِ زمین» توصیف می کرد و ویلهلم بک هاوس[3] آن را «زیباترین در دنیا» می نامید. تاتیانا نیکولایوا وقتی برایِ نخستین بار نوایِ پیانویِ او را شنید، ناگهان اشک از چشمان اش سرازیر شد و رودولف سرکین[4] او را «کلارایِ کامل» خطاب می کرد. نیکیتا ماگالوف[5]، دوستِ صمیمیِ هاسکیل می نویسد:

 «برایِ من مسرتِ بزرگی بود که ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سروش رسولی در دوشنبه 9 مرداد1385 ساعت 12:25 | پیوندِ ثابت |

ارنست کرامر       

ترجمه ای از: "Three Miniature Masterpieces - Copland's Gift to Young Pianists"

، تألیف "Ernest Kramer" در  دوره ی39، شماره ی 9 نشریه ی تخصصی موسیقی "Clavier" چاپ آمریکا،  نوامبر سال 2000.

 

این مقاله نخستین بار در شماره ی 71 نشریه ی «هنر موسیقی» چاپ شده است و می توانید آن را از همان جا به صورت PDF بیابید.


 چهاردهم نوامبر سال 2000، همزمان با صدمین سال تولد آرون کوپلند، یکی از بزرگترین آهنگسازان آمریکا در قرن بیستم، است. کوپلند در دوران زندگی اش به دریافت جایزه ی پولیتزر و جایزه ی محفل منتقدین نیویورک در 1945، اسکار از آکادمی دانش و هنر سینما، نشان آزادی رئیس جمهور در 1964، و مدال طلای کنگره در 1968، مفتخر گردید. محبوبیت فراوانش باعث پنجاه و نه بار حضور مرتب او در برنامه های تلویزیونی، در فاصله سالهای 1959 تا 72 می شد. در میان کتابهایش، کتابهای، در موسیقی به چه گوش فرا دهیم 1939، موسیقی نوین ما 1941، موسیقی و خیال 1952 و کوپلند در موسیقی 1960، به چشم می خورند.

موسیقی کوپلند همه جا در اطراف ماست…

نوشته شده توسط سروش رسولی در شنبه 10 تیر1385 ساعت 11:20 | پیوندِ ثابت |

1

افکار‌ـ‌ام به سایه‌ام می‌مانند! چون از‌ـ‌شان رو برگردانم به سراغ‌ام می‌آیند و چون به‌سویِ‌شان رو کنم، پایْ در گریز نهند.

...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سروش رسولی در سه شنبه 15 فروردین1385 ساعت 11:54 | پیوندِ ثابت |

ترجمه ای از:

«Which is which? Harpsichord or fortepiano?!» در ماهنامه یِ موسیقیِ کودکان «Piano Explorer»

 

تصور کن به قرنِ هجدهم برگشته و فرصتی برایِ نواختن با یکی از پیانو هایِ اولیه، پیدا کرده ای؛ سازی شبیه هارپسیکورد، با شستی هایی برایِ اجرایِ هر نت، اما در باطن متفاوت.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سروش رسولی در شنبه 27 اسفند1384 ساعت 9:27 | پیوندِ ثابت |

شعري از محمودِ کیانوش در باره‌یِ ’خلاقیّتِ ادبی‘

محمودِ کیانوش این شعر را به انگلیسی سروده است و من آن را به فارسی برگردانده‌ام.

 

به سراغ‌ام می‌آید

نه از برهوتِ

رؤیاهایِ از‌ـ‌یاد‌ـ‌رفته،

و نه از زمستانِ خاطره‌هایِ مرده.

 

...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سروش رسولی در پنجشنبه 4 اسفند1384 ساعت 14:10 | پیوندِ ثابت |

وقتي ایران بودم، همیشه تلویزیونِ ایدئولوژیکِ ایران، اعصاب‌ام را خرد می‌کرد. می‌پنداشتم ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سروش رسولی در چهارشنبه 26 بهمن1384 ساعت 10:48 | پیوندِ ثابت |

 ترجمه ای از کتاب:

M. Canningham, the Hours, Picador Press, USA, 2002, pp 6-7.

عزیزترین ام

مطمئن ام که دوباره دارم دیوانه می شوم. احساس می کنم دوباره نمی توانیم آن اوقات طاقت فرسا را تحمّل کنیم... 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سروش رسولی در یکشنبه 23 بهمن1384 ساعت 10:44 | پیوندِ ثابت |

ترجمه ای از:

«Music of Italy» در نشریه ی تخصصی موسیقی کودکان «Piano Explorer» چاپ آمریکا، اکتبر 2000.

 

برای صد ها سال، موسیقی دانان سراسر دنیا، در موسیقی از واژه های ایتالیایی بهره برده اند. ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سروش رسولی در دوشنبه 17 بهمن1384 ساعت 11:5 | پیوندِ ثابت |

ترجمه ای از:

«Paint a Picture with Music» در نشریه تخصصی موسیقی کودکان «Piano Explorer» چاپ آمریکا، نوامبر 2000.

 بسیاری از آهنگسازان قرن هجدهم، قطعاتی نوشتند که منظره یا داستانی را توصیف می کرد.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سروش رسولی در دوشنبه 17 بهمن1384 ساعت 11:4 | پیوندِ ثابت |
 

ادامه مطلب
نوشته شده توسط سروش رسولی در دوشنبه 17 بهمن1384 ساعت 11:0 | پیوندِ ثابت |
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar