نیم ساعتِ پیش داخلِ ماشین نشسته بودم و بهطرفِ اداره میرفتم، که صدایِ انفجاري شنیدم. با خودـام گفتم، برو که روزیِ امروز هم رسید، که صدایِ انفجار دوم و بیدرنگ صدایِ انفجار سومی شنیده شد.
یک دفعه یادـام آمد، که پدرـام و برادرـام و خانماش هم همان طرفها رفته بودند. خدایا! بیدرنگ به برادرـام تلفن کردم، خدا را شکر! گفت که سالم ام. گفت که در زمانِ انفجار در همان نزدیکیها بوده اند، ولی به هر حال سالم اند. خدا را شکر!
ولی... ولی، از رادیویِ ماشین شنیدم که دوـسه کراچیوان (دستفروش) تکّهپاره شدهاند. آنها هم پدراني بودند، مثلِ پدرِ من؛ آنها هم برادراني بودند، مثلِ برادرِ من؛ ولی این بار، نه آن قدر خوششانس، که...
همین لحظه که این جملهها را مینویسم، تلویزیون صحنههایِ انفجار را نشان میدهد. این انفجار، که ساعتِ هشتوبیست دقیقه رخ داده، انتحاری بوده است. تعدادِ دقیقِ کشتهها مشخص نیست. گفته میشود، این انفجار که روـبهـرویِ قوایِ امنیهیِ ولایتِ کابل، یعنیِ فرماندهیِ پلیسِ ولایتِ کابل، رخ داده، هدفاش راکتبارانکردنِ آن بوده است.
یادـام میآید، که فقط چند روز مانده به عیدِ قربان و آن وقت عدّهاي باید امسال عیدشان را این گونه تجلیل کنند. چند روزِ پیش یکي از همکارانام حرفي زد، که بهراستی دردناک و در عینِ حال نفرتانگیز بود. او گفت این که انتحارها زیاد شده، بهخاطرِ عید قربان است. ملاها فتوا می دهند، که ’بمیرید، بمیرید، در این روزها بمیرید، که یکراست به بهشت میروید!‘
چه باید بگویم... چه مانده است که بگویم... آدمی از آدمیبودنِ خویش شرمنده میشود، وقتي چنین چیزهایي را میشنود. میخواهم زارـزار گریه کنم، وقتی میشنوم، آن دوـسه نفر کراچیوان که برایِ پیدا کردنِ دو لقمه نان صبح برمیخیزد، کودکِ خود را میبوسد، با همسرِ خود خداحافظی میکند و به او میگوید، که زود برخواهد گشت و همسرـاش به او میگوید، که مراقبِ خودـات باش...
میخواهم زارـزار گریه کنم، وقتي میبینم، که برخي از انسانها تا چه اندازه انسانیّتِ خود را از دست دادهاند. از انسانبودنِ خود خشمگین میشوم و عمیقاً شرمنده...
کنفرانسام را دادم. وای! خدایا! تا شروع شود داشتم، بیهوش میشدم! استاد که گازِ صبحتکردن را گرفته بود و ولکُن نبود. همین طور ده دقیقهیِ تمام حرف زد و آخرین نکتهها و تذکرات را داد. داشت صبرـام لبریز میشد و نزدیک بود داد بزنم، ’بس است دیگر! دیوانهام کردی!‘ که خودـاش تماماش کرد.
آقایي که شما باشید، رفتم پایِ تخته. دست و دلام مثلِ بید میلرزید! فلشمموریام را دادم به استاد که اسلایدها را بگیرد و بگذارد در لپتاپاش. قرار نبود ما لپتاپ بیاوریم و میتوانستیم از لپتاپ استاد استفاده کنیم. همین طور که اسلایدها را میگرفت، به من میگفت که آرام باشم و آرامش خود را حفظ کنم و اگر همکلاسها خندیدند، دستـپاچه نشوم. میخواستم بگویم، اگر تو اجازه بدهی، هیچ کدام از اینها پیش نخواهد آمد!
کنفرانسام را شروع کردم:
- In the Name of God! My dear friends! Hello! I must appreciate you for attending to my lecture…
بعد از چند جملهاي تعارف، با نخستین اسلاید شروع کردم. ولی... ولی از بختِ بد، اشتباهی اسلایدي دیگر را باز کرده بودم. از این بدتر نمیشد. سعی کردم خونسردیام را حفظ کنم. آن فایل را بستم و از جیبام فلشمموریام را درآوردم و فایل درست را باز کردم. بعد از یک عذرخواهی دو باره شروع کردم. خب، این یکياش بهخیر گذشت.
اسلایدِ نخست، اسلایدِ دوم و... دیگر یادـام رفت که جلویِ هفتادـهشتاد نفر ایستادهام و کنفرانس میدهم. کل کلاس را تحتِ نظر داشتم و کوچکترین حرکتي از نظرـام دور نمیماند! بهزعمِ خودـام ’آیْکانتَکت‘ام که خوب بود؛ صدایام لرزش نداشت؛ ’مووْمنت‘ام هم بد نبود؛ وقفهاي هم در زمانِ عوضکردنِ اسلایدها نداشتم؛ ولی... زمان... فکرِ این یکي نبودم. این قدر رویِ چیزهایِ دیگري که نام بردم، تمرکز کرده بودم، که این یکي بهکل از دستام در رفته بود. اسلایدها هم خیلي زیاد بود؛ سیوسه تا. وقتام تمام شد (فقط ده دقیقه وقت داشتم) و نیمي از اسلایدها باقی بود. گازـاش را گرفتم. حالا ندو کیْ بدو! چند اسلایدِ دیگر را هم با سرعتِ زیاد پشتِ سر گذاشتم، که استاد از تهِ کلاس بلند شد و گفت وقت تمام است. ولی من کوتاه نیامدم. در آن زمان بهنظرـام میرسید، هیچ چیزي در این کرهیِ ارض مهمتر از تمامشدن این اسلایدها نیست! از استاد یک دقیقهیِ دیگر وقت گرفتم، که همهاش صرفِ دو بارهساکتکردنِ همکلاسها شد.
باري، اسلایدهایِ آخر را هم که فقط عکس بودند، تمام کردم. آخرین اسلاید عکسِ وبلاگِ خودـام بود. تشکر کردم و تمام...
خب، تمام شد و نشستم. استاد آمد و شروع کرد به گفتنِ نقاطِ منفی. بیچارهام کرد! داشت گریهام درمیآمد (شوخی میکنم). استاد انتقاداتاش را گفت و نوبتِ نفر بعدی...
این هم ماجرایِ نخستین کنفرانسام؛ بهخاطرِ این که دورِ دومِ این کنفرانسها در این سمستر خواهد آمد. پس تا آن موقع.
امروز کنفرانس دارم و همراهِ آن اضطرابي که تمامِ وجودـام را گرفته است! دستِ خودـام نیست. برایِ مني که چند سالي سابقهیِ تدریس دارم، کمي شاید عجیب باشد؛ دستِ کم فقط برایِ خودـام. این که بروم بهاصطلاح ’پایِ تخته‘، برایام دشوار نیست، حتّا این که وقتي رفتم پایِ تخته، همه به من بخندند (که بارها این اتفاق افتاده است و من بهراستی ککام هم نگزیده است! باور کنید! خب، ما این طوری ایم دیگه!)، و یا این، که هیچ کس به حرفهایام گوش ندهد. ولی نمیدانم چرا... چرا این موضوع، تا این اندازه اعصابام را خرد کرده است.
موضوعِ کنفرانسام همین است، که عنوانِ این پارهنوشته است. این روزها خیلي به این موضوع علاقهمند شدهام؛ وبلاگ و وبلاگ بازی را میگویم. مطلب در بارهیِ وبلاگ در اینترنت کم نیست. فقط کافی ست، که بروی دل و رودهیِ اینترنت را در بیاوری. گوگل هم که هنوز زنده است و تند و تیز، مثلِ فرفره. مواد موردِ نیازـام را جمعآوری کردم. اسلایدهایام را هم تنظیم کردم. ولی باز...
خب، نمیتوانم الان بگویم که چه خواهد شد. ببینیم دیگر...
امروز صبح وقتي داشتم، بندِ کفشهایام را گره میزدم، تا یک روزِ کاریِ موفّق را آغاز کنم، مانندِ بسیاري دیگر از اهالیِ کابل، که آنها هم مثلِ من داشتند، بندِ کفشهایِشان را گره میزدند و میخواستند، روز خوبي داشته باشند، ناگهان صدایي شنیدم؛ صدایِ انفجار، صدایِ انتحار، صدایِ تکّهپارهشدن...
بندِ کفشام را گره میزدم و بسیاري دیگر از اهالیِ کابل بندِ کفشهایِشان را گره میزدند، که صدایي برخاست؛ صدایي که با زبانِ خودـاش میگفت، بوم! بوم! من نمیگذارم، آسوده باشی! که میگفت، من نمیگذارم وقتي بندِ کفشهایات را گره میزنی که یک صبحِ خوب را شروع کنی، آن طور که وقتي همسایهات را میبینی و او به تو میگوید، ’صبحات بخیر‘، آسودهخاطر باشی!
امروز دستي که بندِ کفشي را گره زده بود، از بدني جدا شد. آن دستي که دیروز دستِ دخترِ کوچکي را در دست داشت و دخترک دست در دستِ آن دست، احساس آرامش میکرد، احساسِ خوشبختی میکرد. امروز آن دستي که بندِ کفشي را گره زده بود، که دیروز ناني در آن دست بود، که برایِ کودکاني گرسنه آورده میشد، از بدن جدا شد. امروز دستي که بندِ کفشي را گره زده بود، همان دستي که دیروز پسربچّهیِ گریاني را نوازش میکرد، از بدن جدا شد.
امّا مگر آن دست چه گناهي داشت؟ آهان! گمان میکنم، فهمیدم! گناهاش این بود، که وقتي داشت، بندِ کفشاش را گره میزد، فکر میکرد که امروز صبحِ خوبي خواهد داشت!
در طولِ هفته سرـام شلوغ است؛ البتّه، نه آن قدر که فرصتِ سر خاراندن نداشته باشم! فقط، آن قدر، که وقت ندارم بنشینم و با فراغِ بال و آرامشِ خاطر کتاب بخوانم، مقاله بخوانم. این است که، در طولِ هفته اگر مقالهاي، چیزي به تورـام خورد، چاپ میکنم و میگذارماش برایِ روزِ جمعه. و جمعه است که شکمِ ازـپیشـصابونزدهیِ ذهنام را پر میکنم، از تنقّلاتِ خواندنی.
باري، دیروز هم کتابي میخواندم از میشل فوکو، بهنامِ این یک چپق نیست،با ترجمهیِ مانی حقیقی که از کتابخانهیِ مرکزِ مطالعاتِ استراتژیکِ (CSS) وزارتِ امورِ خارجه بهامانت گرفته بودم. کمـوـبیش دو هفته پیش، ولی حوصلهیِ خواندنِاش را نداشتم. دیروز رفتم سراغاش و بیمقدمه شروع کردم به خواندن.
فوکو در این کتاب به شرح و تفسیرِ تابلویِ این یک چپق نیست و دو راز رنه مگریت، نگارگرِ (نقّاش) سورئالیستِ فرانسوی میپردازد. کتاب بهطورِ چشمگیري کوچک است و ترجمهیِ فارسیاش --بدونِ پیشگفتارِ ترجمهیِ فارسی و پیشگفتار ترجمهیِ انگلیسی و همچنین، دو نامهیِ مگریت به فوکو—فقط ۴۳ صفحه است، که در شش جستار بسیار کوتاه نوشته شده است.
البتّه، باید اعتراف کنم چیزِ زیادي از آن نفهمیدم. شاید بیش از این هم نباید انتظار داشت. خُب، فوکو است دیگر، با آن شیوهی خاصِّ گفتارـ اش و واژگانِ خاصِّاش که گاه معنایي دارند، جز آن چه از آنها پی برده میشود.
به این نکته هم باید اشاره کنم، که به هر حال ترجمهیِ فوکو هم خود کاري ست، دشوار؛ اگر نه، ناممکن. آن هم ترجمه از یکي از زبانِ پروردهیِ اروپایی، به زبانِ --به گفتهیِ آشوری—شلختهیِ جهانِ سومی.
بر همهیِ اینها، باید این کلّهیِ پوکام را هم بیفزایم! خب دیگر، با این یکي نمیشود کاري کرد! همین طوری است دیگر!
تا حالا به این فکر کردی که چه دوست داری؟ به چه چیزي علاقه داری؟ گمان میکنم مقصودـام چندان روشن نیست. این بهخاطرِ این است، که نمیشود، از این چیزها بهروشنی حرفي زد. این طوری اند دیگر! مقصودـام از چیزهایي که دوست داری، این است که، آن چیزهایي که دوست داری ولی... ولی از گفتنشان شرم میکنی، از داشتنشان شرم داری؛ و حتّا گاهي از فکرکردن بهشان.
تا حالا به آن چیزهایي فکر کردی که حتّا برایِ خودـات چندشآور اند و در عینِ حال، لذّتبخش؟ هم موقعِ فکرکردن بهشان احساسِ گناه میکنی و هم مستی واحساسِ آزادی. و گاه بهخاطر آنها از خودـات بدـات آمده است، ولی باز نمیتوانی بهشان فکر نکنی.
تا حالا چیزهایي را گفتی که دوست داشته باشی، بگویی؟ ولی حتماً همیشه جلویِ خودـات را گرفتی. همیشه چیزي بوده که مانع شده، آن را بگویی؛ آن چیزي را که دوست داری بگویی؛ آن چیزي که حرفِ دلات است.
تا حالا چیزهایي را که دوست داری، بنویسی، نوشتی؟ آن چیزها؟ آن فکرها؟ آن جملهها؟ ولی حتّا جرأتاش را هم نکردی که قلم دست بگیری.
تا حالا آن واژههایي را که دوست داری، نوشتی؟ اصلاً دوست داشتن بهکنار، آن واژههایي که فکرـات را بیان میکنند، که بیانات بیآنها ناقص است. بیآنها زندگی ناقص است. بیآنها فکر کردن ناقص است...
ولی هیچ وقت ننوشتی، نگفتی...
- یک لحظه صبر کن! از چه حرف میزنی؟!
- گوشات را بیاور جلو، باز هم جلوتر، و جلوتر... گر چه شرم دارم بگویم، ولی آهسته میگویم، فقط به خودـات. مبادا به کسي بگویی:
’غریزه‘!
خیلي تنبل شدهام. فقط کارـام این شده است، که بشینم جلویِ کامپیوتر و تویِ اینترنت ولگردی کنم. بیهدف از این سایت به آن سایت و از این وبلاگ به آن وبلاگ میروم. آهان! یک کارِ دیگر هم میکنم: مطالبِ دیگران را لینک میدهم. خب، این یکياش کمي مفید است.
چند نوشته و ترجمهیِ نیمهکاره دارم، که همین طوری رهایشان کردهام. ولی خیال دارم، تنبلی را بگذارم کنار. البتّه، بعدا! الان همین را هم حوصله ندارم بنویسم. فقط همین دو جمله را گفتم، بنویسم، که بگویم هنوز زندهام!
پس تا آن وقت...
