تا حالا به این فکر کردی که چه دوست داری؟ به چه چیزي علاقه داری؟ گمان میکنم مقصودـام چندان روشن نیست. این بهخاطرِ این است، که نمیشود، از این چیزها بهروشنی حرفي زد. این طوری اند دیگر! مقصودـام از چیزهایي که دوست داری، این است که، آن چیزهایي که دوست داری ولی... ولی از گفتنشان شرم میکنی، از داشتنشان شرم داری؛ و حتّا گاهي از فکرکردن بهشان.
تا حالا به آن چیزهایي فکر کردی که حتّا برایِ خودـات چندشآور اند و در عینِ حال، لذّتبخش؟ هم موقعِ فکرکردن بهشان احساسِ گناه میکنی و هم مستی واحساسِ آزادی. و گاه بهخاطر آنها از خودـات بدـات آمده است، ولی باز نمیتوانی بهشان فکر نکنی.
تا حالا چیزهایي را گفتی که دوست داشته باشی، بگویی؟ ولی حتماً همیشه جلویِ خودـات را گرفتی. همیشه چیزي بوده که مانع شده، آن را بگویی؛ آن چیزي را که دوست داری بگویی؛ آن چیزي که حرفِ دلات است.
تا حالا چیزهایي را که دوست داری، بنویسی، نوشتی؟ آن چیزها؟ آن فکرها؟ آن جملهها؟ ولی حتّا جرأتاش را هم نکردی که قلم دست بگیری.
تا حالا آن واژههایي را که دوست داری، نوشتی؟ اصلاً دوست داشتن بهکنار، آن واژههایي که فکرـات را بیان میکنند، که بیانات بیآنها ناقص است. بیآنها زندگی ناقص است. بیآنها فکر کردن ناقص است...
ولی هیچ وقت ننوشتی، نگفتی...
- یک لحظه صبر کن! از چه حرف میزنی؟!
- گوشات را بیاور جلو، باز هم جلوتر، و جلوتر... گر چه شرم دارم بگویم، ولی آهسته میگویم، فقط به خودـات. مبادا به کسي بگویی:
’غریزه‘!
