امروز صبح وقتي داشتم، بندِ کفشهایام را گره میزدم، تا یک روزِ کاریِ موفّق را آغاز کنم، مانندِ بسیاري دیگر از اهالیِ کابل، که آنها هم مثلِ من داشتند، بندِ کفشهایِشان را گره میزدند و میخواستند، روز خوبي داشته باشند، ناگهان صدایي شنیدم؛ صدایِ انفجار، صدایِ انتحار، صدایِ تکّهپارهشدن...
بندِ کفشام را گره میزدم و بسیاري دیگر از اهالیِ کابل بندِ کفشهایِشان را گره میزدند، که صدایي برخاست؛ صدایي که با زبانِ خودـاش میگفت، بوم! بوم! من نمیگذارم، آسوده باشی! که میگفت، من نمیگذارم وقتي بندِ کفشهایات را گره میزنی که یک صبحِ خوب را شروع کنی، آن طور که وقتي همسایهات را میبینی و او به تو میگوید، ’صبحات بخیر‘، آسودهخاطر باشی!
امروز دستي که بندِ کفشي را گره زده بود، از بدني جدا شد. آن دستي که دیروز دستِ دخترِ کوچکي را در دست داشت و دخترک دست در دستِ آن دست، احساس آرامش میکرد، احساسِ خوشبختی میکرد. امروز آن دستي که بندِ کفشي را گره زده بود، که دیروز ناني در آن دست بود، که برایِ کودکاني گرسنه آورده میشد، از بدن جدا شد. امروز دستي که بندِ کفشي را گره زده بود، همان دستي که دیروز پسربچّهیِ گریاني را نوازش میکرد، از بدن جدا شد.
امّا مگر آن دست چه گناهي داشت؟ آهان! گمان میکنم، فهمیدم! گناهاش این بود، که وقتي داشت، بندِ کفشاش را گره میزد، فکر میکرد که امروز صبحِ خوبي خواهد داشت!
