کنفرانسام را دادم. وای! خدایا! تا شروع شود داشتم، بیهوش میشدم! استاد که گازِ صبحتکردن را گرفته بود و ولکُن نبود. همین طور ده دقیقهیِ تمام حرف زد و آخرین نکتهها و تذکرات را داد. داشت صبرـام لبریز میشد و نزدیک بود داد بزنم، ’بس است دیگر! دیوانهام کردی!‘ که خودـاش تماماش کرد.
آقایي که شما باشید، رفتم پایِ تخته. دست و دلام مثلِ بید میلرزید! فلشمموریام را دادم به استاد که اسلایدها را بگیرد و بگذارد در لپتاپاش. قرار نبود ما لپتاپ بیاوریم و میتوانستیم از لپتاپ استاد استفاده کنیم. همین طور که اسلایدها را میگرفت، به من میگفت که آرام باشم و آرامش خود را حفظ کنم و اگر همکلاسها خندیدند، دستـپاچه نشوم. میخواستم بگویم، اگر تو اجازه بدهی، هیچ کدام از اینها پیش نخواهد آمد!
کنفرانسام را شروع کردم:
- In the Name of God! My dear friends! Hello! I must appreciate you for attending to my lecture…
بعد از چند جملهاي تعارف، با نخستین اسلاید شروع کردم. ولی... ولی از بختِ بد، اشتباهی اسلایدي دیگر را باز کرده بودم. از این بدتر نمیشد. سعی کردم خونسردیام را حفظ کنم. آن فایل را بستم و از جیبام فلشمموریام را درآوردم و فایل درست را باز کردم. بعد از یک عذرخواهی دو باره شروع کردم. خب، این یکياش بهخیر گذشت.
اسلایدِ نخست، اسلایدِ دوم و... دیگر یادـام رفت که جلویِ هفتادـهشتاد نفر ایستادهام و کنفرانس میدهم. کل کلاس را تحتِ نظر داشتم و کوچکترین حرکتي از نظرـام دور نمیماند! بهزعمِ خودـام ’آیْکانتَکت‘ام که خوب بود؛ صدایام لرزش نداشت؛ ’مووْمنت‘ام هم بد نبود؛ وقفهاي هم در زمانِ عوضکردنِ اسلایدها نداشتم؛ ولی... زمان... فکرِ این یکي نبودم. این قدر رویِ چیزهایِ دیگري که نام بردم، تمرکز کرده بودم، که این یکي بهکل از دستام در رفته بود. اسلایدها هم خیلي زیاد بود؛ سیوسه تا. وقتام تمام شد (فقط ده دقیقه وقت داشتم) و نیمي از اسلایدها باقی بود. گازـاش را گرفتم. حالا ندو کیْ بدو! چند اسلایدِ دیگر را هم با سرعتِ زیاد پشتِ سر گذاشتم، که استاد از تهِ کلاس بلند شد و گفت وقت تمام است. ولی من کوتاه نیامدم. در آن زمان بهنظرـام میرسید، هیچ چیزي در این کرهیِ ارض مهمتر از تمامشدن این اسلایدها نیست! از استاد یک دقیقهیِ دیگر وقت گرفتم، که همهاش صرفِ دو بارهساکتکردنِ همکلاسها شد.
باري، اسلایدهایِ آخر را هم که فقط عکس بودند، تمام کردم. آخرین اسلاید عکسِ وبلاگِ خودـام بود. تشکر کردم و تمام...
خب، تمام شد و نشستم. استاد آمد و شروع کرد به گفتنِ نقاطِ منفی. بیچارهام کرد! داشت گریهام درمیآمد (شوخی میکنم). استاد انتقاداتاش را گفت و نوبتِ نفر بعدی...
این هم ماجرایِ نخستین کنفرانسام؛ بهخاطرِ این که دورِ دومِ این کنفرانسها در این سمستر خواهد آمد. پس تا آن موقع.
