تبليغاتX
چنگ - دل‌نوشت‌ها ۴: چرا نمی‌گذارند مردم زندگی کنند

چنگ

وب‌نوشت در باره‌یِ رویدادهایِ جاری

نیم ساعتِ پیش داخلِ ماشین نشسته بودم و به‌طرفِ اداره می‌رفتم، که صدایِ انفجاري شنیدم. با خود‌‌ـ‌ام گفتم، برو که روزیِ امروز هم رسید، که صدایِ انفجار دوم و بی‌درنگ صدایِ انفجار سومی شنیده‌ شد.

یک دفعه یاد‌ـ‌ام آمد، که پدر‌ـ‌ام و برادر‌ـ‌ام و خانم‌اش هم همان طرف‌ها رفته بودند. خدایا! بی‌درنگ به برادر‌ـ‌ام تلفن کردم، خدا را شکر! گفت که سالم ام. گفت که در زمانِ انفجار در همان نزدیکی‌ها بوده اند، ولی به‌ هر حال سالم اند. خدا را شکر!

ولی... ولی، از رادیویِ ماشین شنیدم که دو‌ـ‌سه کراچی‌وان (دست‌فروش) تکّه‌پاره شده‌اند. آن‌ها هم پدراني بودند، مثلِ پدرِ من؛ آن‌ها هم برادراني بودند، مثلِ برادرِ من؛ ولی این بار، نه آن‌ قدر خوش‌شانس، که...

همین لحظه که این جمله‌ها را می‌نویسم، تلویزیون صحنه‌هایِ انفجار را نشان می‌دهد. این انفجار، که ساعتِ هشت‌‌وبیست دقیقه رخ داده، انتحاری بوده است. تعدادِ دقیقِ کشته‌ها مشخص نیست. گفته می‌شود، این انفجار که رو‌ـ‌به‌‌ـ‌رویِ قوایِ امنیه‌یِ ولایتِ کابل، یعنیِ فرماندهیِ پلیسِ ولایتِ کابل، رخ داده، هدف‌اش راکت‌باران‌کردنِ آن بوده است.

یاد‌ـ‌ام می‌آید، که فقط چند روز مانده به عیدِ قربان و آن وقت عدّه‌اي باید امسال عیدشان را این گونه تجلیل کنند. چند روزِ پیش یکي از همکاران‌ام حرفي زد، که به‌راستی دردناک و در عینِ حال نفرت‌انگیز بود. او گفت این که انتحارها زیاد شده، به‌خاطرِ‌ عید قربان است. ملا‌ها فتوا می دهند، که بمیرید، بمیرید، در این روزها بمیرید، که یکراست به بهشت می‌روید!

چه باید بگویم... چه مانده است که بگویم... آدمی از آدمی‌بودنِ خویش شرمنده می‌شود، وقتي چنین چیز‌هایي را می‌شنود. می‌خواهم زار‌ـ‌زار گریه کنم، وقتی می‌شنوم، آن دوـ‌سه‌ نفر کراچی‌وان که برایِ پیدا کردنِ دو‌ لقمه نان صبح برمی‌خیزد، کودکِ خود را می‌بوسد، با همسرِ خود خداحافظی می‌کند و به او می‌گوید، که زود برخواهد گشت و همسر‌ـ‌اش به او می‌گوید، که مراقبِ خود‌ـ‌ات باش...

می‌خواهم زار‌ـ‌‌زار گریه کنم‌، وقتي می‌بینم، که برخي از انسان‌ها تا چه اندازه انسانیّتِ خود‌ را از دست داده‌اند. از انسان‌بودنِ خود خشمگین می‌شوم و عمیقاً شرمنده...

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت 9:53  توسط سروش رسولی  |