<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چنگ</title>
<link>https://chang2.blogfa.com</link>
<description>وب‌نوشت در باره‌یِ رویدادهایِ جاری</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 01 Oct 2009 06:21:20 +0430</lastBuildDate>
<item>
<title>به من هم سر بزن</title>
<link>https://chang2.blogfa.com/post/29</link>
<description>همیشه، همین طوری بوده است: تا چیزکي می‌نویسی (نه که ارزشی داشته باشد، به گمان‌ات)، تلنبار می‌شوی از پیام‌های تبلیغاتی و به‌ـ‌من‌ـ‌هم‌ـ‌سر‌ـ‌بزن...</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2009 06:21:20 +0430</pubDate>
<dc:creator>chang2</dc:creator>
<guid>chang2.blogfa.com/post/29</guid>
</item>
<item>
<title>حرفی تازه</title>
<link>https://chang2.blogfa.com/post/28</link>
<description>مدت زیادی می گذرد از آخرین مطلبی که برای چنگ نوشتم؛ شاید بیش از دو سال. نوشتن در این جا حال و هوای دیگری دارد. منطقی تر ام. منظم تر ام. با اخلاق تر ام. مسئول تر ام. و چه و چه. حقیقت اش شاید چیز زیادی هم برای گفتن در این جا نداشته باشم. من را با منطق چه کار. مرا با حیا چه کار. من دیوانه.</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 11:47:00 +0430</pubDate>
<dc:creator>chang2</dc:creator>
<guid>chang2.blogfa.com/post/28</guid>
</item>
<item>
<title>منزل تازه‌ام، این بار برایِ همیشه!</title>
<link>https://chang2.blogfa.com/post/27</link>
<description>چندي پیش ، وقتي وبلاگ the University Campus را در بلاگر باز کردم، دیگر نمی‌خواستم به این جا برگردم، ولی نشد. نیاز داشتم جایی فارسی هم بنویسم، که در بلاگر نمی‌شد. ولی حالا یک وبلاگ دیگر باز کرده‌ام که نه، کاملا، ولی تا حدودي مشکل حل شده است. دوست دارم شما را به آن جا دعوت کنم. نام‌اش را گذاشته‌ام، &quot; وب‌نویس &quot;. بیایید خوشحال می‌شوم.</description>
<pubDate>Mon, 24 Dec 2007 09:24:30 +0430</pubDate>
<dc:creator>chang2</dc:creator>
<guid>chang2.blogfa.com/post/27</guid>
</item>
<item>
<title> از ترجمه‌ها ۱: ’یازده دقیقه‘ از پائولو کوئلو </title>
<link>https://chang2.blogfa.com/post/26</link>
<description>نمی‌دانم این که آدمی، از نوع مثلاً نویسنده یا مترجم‌اش، نخستین واژه‌هایي را که در مقامِ نویسنده یا مترجم بر صفحه‌یِ کاغذ می‌نویسد، باید به یاد داشته باشد، همچون لوحي، همچون سراغازی... یا نه، اصلاً مهم نیست. اصلاً به دردِ کسي می‌خورد؟ مثلاً خودِ نویسنده یا مترجم؛ و یا زندگی‌نامه‌نویسی که بعد‌ها می‌خواهد تاریخِ خلق اثري را بداند؛ و یا مترجم یا نویسنده‌یِ تازه‌کارِ دیگري که در این باره کنجکاو است؛ و یا هر کسِ دیگر...؟ به هر حال، امروز، جمعه سی‌ام آذر ۱۳۸۶،</description>
<pubDate>Sat, 22 Dec 2007 11:37:00 +0430</pubDate>
<dc:creator>chang2</dc:creator>
<guid>chang2.blogfa.com/post/26</guid>
</item>
<item>
<title>پیشنهادهایِ چندي برایِ وبلاگ‌نویسان</title>
<link>https://chang2.blogfa.com/post/25</link>
<description>همین طوری در اینترنت ول‌گردی می‌کردم، که به نوشته‌اي بر خوردم، در بابِ &quot;وب‌نویسی&quot;. خواندم‌اش و بسیار لذت بردم و برای‌ام نکاتِ تازه‌یِ بسیار داشت. خوب است تمامِ وب‌نویسان فارسی‌زبان این نکته‌ها را در هنگام وب‌نویسی پیش چشم داشته باشند. لینک این نوشته را در اینجا می‌گذارم. پیشنهاد می‌کنم، شما هم بخوانید، ضرر نمی‌کنید.</description>
<pubDate>Sun, 16 Dec 2007 10:14:00 +0430</pubDate>
<dc:creator>chang2</dc:creator>
<guid>chang2.blogfa.com/post/25</guid>
</item>
<item>
<title>دل‌نوشت‌ها ۴: چرا نمی‌گذارند مردم زندگی کنند</title>
<link>https://chang2.blogfa.com/post/24</link>
<description>نیم ساعتِ پیش داخلِ ماشین نشسته بودم و به‌طرفِ اداره می‌رفتم، که صدایِ انفجاري شنیدم. با خود‌‌ـ‌ام گفتم، برو که روزیِ امروز هم رسید، که صدایِ انفجار دوم و بی‌درنگ صدایِ انفجار سومی شنیده‌ شد. یک دفعه یاد‌ـ‌ام آمد، که پدر‌ـ‌ام و برادر‌ـ‌ام و خانم‌اش هم همان طرف‌ها رفته بودند. خدایا! بی‌درنگ به برادر‌ـ‌ام تلفن کردم، خدا را شکر! گفت که سالم ام. گفت که در زمانِ انفجار در همان نزدیکی‌ها بوده اند، ولی به‌ هر حال سالم اند.</description>
<pubDate>Sat, 15 Dec 2007 05:23:00 +0430</pubDate>
<dc:creator>chang2</dc:creator>
<guid>chang2.blogfa.com/post/24</guid>
</item>
<item>
<title>در کلاس ۲: بالاخره تمام شد!</title>
<link>https://chang2.blogfa.com/post/23</link>
<description>کنفرانس‌ام را دادم. وای! خدایا! تا شروع شود داشتم، بیهوش می‌شدم! استاد که گازِ صبحت‌کردن را گرفته بود و ول‌کُن نبود. همین طور ده دقیقه‌یِ تمام حرف زد و آخرین نکته‌ها و تذکرات را داد. داشت صبر‌‌ـ‌ام لبریز می‌شد و نزدیک بود داد بزنم، ’ بس است دیگر! دیوانه‌ام کردی! ‘ که خود‌ـ‌اش تمام‌اش کرد. آقایي که شما باشید، رفتم پایِ تخته. دست و دل‌ام مثلِ بید می‌لرزید! فلش‌مموری‌ام را دادم به استاد که اسلاید‌ها را بگیرد و بگذارد در لپتاپ‌اش.</description>
<pubDate>Mon, 10 Dec 2007 05:06:00 +0430</pubDate>
<dc:creator>chang2</dc:creator>
<guid>chang2.blogfa.com/post/23</guid>
</item>
<item>
<title>در کلاس ۱: وبلاگ: نسلِ تازه‌یِ رسانه‌هایِ جمعی</title>
<link>https://chang2.blogfa.com/post/22</link>
<description>امروز کنفرانس دارم و همراهِ آن اضطرابي که تمامِ وجود‌ـ‌ام را گرفته است! دستِ خود‌ـ‌ام نیست. برایِ مني که چند سالي سابقه‌یِ تدریس دارم، کمي شاید عجیب باشد؛ دستِ کم فقط برایِ خود‌ـ‌ام. این که بروم به‌اصطلاح ’پایِ تخته‘، برای‌ام دشوار نیست، حتّا این که وقتي رفتم پایِ تخته، همه به من بخندند (که بارها این اتفاق افتاده است و من به‌راستی کک‌ام هم نگزیده است! باور کنید! خب، ما این طوری ایم دیگه!)، و یا این، که هیچ کس به حرف‌های‌ام گوش ندهد.</description>
<pubDate>Sun, 09 Dec 2007 09:28:00 +0430</pubDate>
<dc:creator>chang2</dc:creator>
<guid>chang2.blogfa.com/post/22</guid>
</item>
<item>
<title>دل‌نوشت‌ها ۳: هر روز بندِ کفش، صدایِ انتحار، کشته، زخمی، تکّه‌پاره... !</title>
<link>https://chang2.blogfa.com/post/21</link>
<description>امروز صبح وقتي داشتم، بندِ کفش‌های‌ام را گره می‌زدم، تا یک روزِ کاریِ موفّق را آغاز کنم، مانندِ بسیاري دیگر از اهالیِ کابل، که آن‌ها هم مثلِ من داشتند، بندِ کفش‌های‌ِشان را گره می‌زدند و می‌خواستند، روز خوبي داشته باشند، ناگهان صدایي شنیدم؛ صدایِ انفجار، صدایِ انتحار، صدایِ تکّه‌پاره‌شدن... بندِ کفش‌ام را گره می‌زدم و بسیاري دیگر از اهالیِ کابل بندِ کفش‌هایِ‌شان را گره می‌زدند، که صدایي برخاست؛ صدایي که با زبانِ خود‌ـ‌اش می‌گفت، بوم! بوم! من نمی‌گذارم،</description>
<pubDate>Tue, 04 Dec 2007 07:48:00 +0430</pubDate>
<dc:creator>chang2</dc:creator>
<guid>chang2.blogfa.com/post/21</guid>
</item>
<item>
<title>از خوانده‌ها: این یک چپق نیست!</title>
<link>https://chang2.blogfa.com/post/20</link>
<description>در طولِ هفته سر‌ـ‌ام شلوغ است؛ البتّه، نه آن قدر که فرصتِ سر خاراندن نداشته باشم! فقط، آن قدر، که وقت ندارم بنشینم و با فراغِ بال و آرامشِ خاطر کتاب بخوانم، مقاله بخوانم. این است که، در طولِ هفته اگر مقاله‌اي، چیزي به تور‌ـ‌ام خورد، چاپ می‌کنم و می‌گذارم‌اش برایِ روزِ جمعه. و جمعه است که شکمِ از‌ـ‌پیش‌ـ‌صابون‌زده‌یِ ذهن‌ام را پر می‌کنم، از تنقّلاتِ خواندنی. باري، دیروز هم کتابي می‌خواندم از میشل فوکو، به‌‌نامِ این یک چپق نیست ،با ترجمه‌یِ مانی حقیقی که از</description>
<pubDate>Sat, 01 Dec 2007 10:34:00 +0430</pubDate>
<dc:creator>chang2</dc:creator>
<guid>chang2.blogfa.com/post/20</guid>
</item>
</channel>
</rss>
