هر کس که به‌گونه‌اي با زبان و مسائلِ آن سر‌ـ‌و‌ـ‌کار دارد، بی‌گمان، نامِ داریوشِ آشوری را شنیده است. من نخستین بار با او، با ترجمه‌یِ کتابِ چنین گفت زرتشتِ فریدریش نیچه، فیلسوفِ آلمانی، آشنا شدم. ترجمه‌هایِ آشوری از نیچه، آثارِ بی‌مانندي ست، که نظیرِ‌‌شان را در میانِ کتاب‌هایِ ترجمه‌شده به فارسی، نمی‌توان یافت. امّا او تنها یک مترجم نیست، عمري ست که با زبان و بازی‌هایِ آن، بازی و زندگی کرده است. یکي از آثارِ او در این زمینه، فرهنگِ علومِ انسانی است. این فرهنگ، مجموعه‌اي ست از واژه‌ها و برابرنهاده‌هایِ فارسی، به‌ویژه، در زمینه‌یِ علومِ انسانی، که بیشینه‌، برایِ نخستین بار، برابرِ ترم‌هایِ علمی، در زبان‌هایِ ’پیشروِ مدرنیّت‘، انگلیسی و فرانسه، پیشنهاد شده است. ویژگیِ این برابرنهاده‌ها، افزون بر تناسب و دقّتي که در ساخت و ترکیبِ‌شان به کار رفته است، زایایی و خوش‌آهنگی‌شان است. آشوری کوشیده است هر چه بیش‌تر ’دستگاهِ ترکیب‌سازِ‘ زبانِ فارسی را کوشا کند و  مایه‌هایِ ’ناکارا‘ (inactive) و فراموش‌شده‌یِ آن را، در ترکیبِ واژه‌هایي نو، زندگانیِ دو باره بخشد.

باري، من، بنا بر عشقي که به زبانِ فارسی دارم، کار‌هایِ این استادِ بزرگ را -به‌اندازه‌یِ توان و دانشِ خود- پی‌گیری کرده و می‌کنم. نامه‌یِ کوتاهي که در پیْ‌ می‌آید، دربردارنده‌یِ برخي از پرسش‌هایي بود، که پس از خواندنِ این فرهنگ، برای‌ام پیش آمد. آقایِ آشوری نیز لطف کردند و آن‌ها را بی‌پاسخ نگذاشتند. 

...