منزل تازه‌ام، این بار برایِ همیشه!

چندي پیش، وقتي وبلاگ the University Campus  را در بلاگر باز کردم، دیگر نمی‌خواستم به این جا برگردم، ولی نشد. نیاز داشتم جایی فارسی هم بنویسم، که در بلاگر نمی‌شد. ولی حالا یک وبلاگ دیگر باز کرده‌ام که نه، کاملا، ولی تا حدودي مشکل حل شده است. دوست دارم شما را به آن جا دعوت کنم. نام‌اش را گذاشته‌ام، "وب‌نویس". بیایید خوشحال می‌شوم.

از ترجمه‌ها ۱: ’یازده دقیقه‘ از پائولو کوئلو

نمی‌دانم این که آدمی، از نوع مثلاً نویسنده یا مترجم‌اش، نخستین واژه‌هایي را که در مقامِ نویسنده یا مترجم بر صفحه‌یِ کاغذ می‌نویسد، باید به یاد داشته باشد، همچون لوحي، همچون سراغازی... یا نه، اصلاً مهم نیست. اصلاً به دردِ کسي می‌خورد؟ مثلاً خودِ نویسنده یا مترجم؛ و یا زندگی‌نامه‌نویسی که بعد‌ها می‌خواهد تاریخِ خلق اثري را بداند؛ و یا مترجم یا نویسنده‌یِ تازه‌کارِ دیگري که در این باره کنجکاو است؛ و یا هر کسِ دیگر...؟

به هر حال، امروز، جمعه سی‌ام آذر ۱۳۸۶، برابر با بیست‌و‌یکم دسامبر ۲۰۰۷، در ساعتِ چهار و ‌سی‌و‌پنج دقیقه بعد‌ـ‌از‌ـ‌ظهر، من نخستین واژه‌های‌ام را در ترجمه‌یِ رمان رویِ صفحه‌یِ کاغذ آوردم.

-          ’اوووووَه! کی می‌ره این همه راه رو؟! چه‌قدر پرمدّعا! چه‌قدر خود‌ـ‌ات را تحویل می‌گیری!‘

 اما، از این حرف‌ها گذشته، این موضوع، دستِ‌کم برایِ خود‌ـ‌ام مهم است؛ هر لحظه‌ی‌ِ آغازي مهم است، و این هم لحظه‌یِ آغازِ من است، در ترجمه‌یِ رمان.

این نخستین ترجمه‌ی‌ِ من نیست. پیش از این نیز ترجمه کرده‌ام و همه‌شان، حتّا نخستین ترجمه‌ام هم، چاپ شده است. ولی آن‌ها مقاله بودند و نه کتاب. موضوع‌شان هم موسیقی بود و سیاست بود و جز آن‌ها. ولی این بار ترجمه‌یِ رماني را شروع کرده‌ام. همیشه به این موضوع فکر می‌کردم؛ یعنی از زماني که نخستین جمله‌ را ترجمه کردم.

این رمانِ خوشبخت (!)، یازده دقیقه نوشته‌یِ پائولو کوئلو نویسنده‌یِ برزیلی ست. گمان می‌کنم، این رمان پیش از این نیز ترجمه شده باشد، ولی نمی‌دانم که آن را ترجمه کرده است و کِی؟ اما به هر حال من معتقد ام هر کتابِ خوبي می‌تواند بیش از یک بار ترجمه شود و مترجمانِ بسیاري می‌توانند خود را با آن محکي بزنند. یازده دقیقه هم از جمله‌یِ همین کتاب‌ها ست.

در حدودِ شش ماهِ پیش بود، که نخستین بار با این نویسنده آشنا شدم و آن هم با همین رمان. این رمان را از کتابخانه‌یِ دانشگاه امانت گرفتم. تاثیري را که این کتاب بر من گذاشت، در توان‌ام نیست، که با واژه‌ها بیان کنم. اما همین قدر می‌توانم گفت، دیدِ انسانی و باریک‌بینِ نویسنده‌یِ کتاب سخت تکان‌ام داد.

-          باریک‌بین؟

پائولو کوئلو در این رمان از موضوعي سخن می‌گوید، که تا به حال به آن فکر نکرده بودم. آیا زنان هم در هنگامِ اعمالِ جنسی، آن لذتي را می‌برند که باید ببرند؟ نمی‌دانم می‌شود این کتاب را از زوایایِ دیگري هم دید یا نه؛ ولی احتمالا می‌شود. اما من فعلا به آن‌ها کاري ندارم. هدفِ من در ترجمه‌یِ این کتاب همان است که گفتم. البته می‌دانم، سخن گفتن از این مسائل، در جامعه‌هایي که ما در آن زندگی می‌کنیم، اندکی دشوار است --و یا ناممکن-- و باید بگویم، همین باعث شده است هوسِ ترجمه‌کردنِ چنین کتابي به سر‌ـ‌ام بزند.

خب، سخن کوتاه. ببینیم چه‌ می‌شود؟