1

افکار‌ـ‌ام به سایه‌ام می‌مانند! چون از‌ـ‌شان رو برگردانم به سراغ‌ام می‌آیند و چون به‌سویِ‌شان رو کنم، پایْ در گریز نهند.

می‌خواهم از خودـ‌ام بگویم، ولی هر چه تلاش می‌کنم، به جایي نمی‌رسم. به گفته‌یِ نیما:

’ما همان روستازن‌ ایم درست،

سادبین، ساده‌فهم، بی‌کم‌ـ‌و‌ـ‌کاست

که در آیینه‌یِ جهان بر ما

از همه ناشناس‌تر خودِ ماست.‘

2

’بگذارید این‌طوری بگویم‘، که زیاد ’وبلاگی‘ نیستم و خیالِ خود‌ـ‌‌ام را -و هر کسي را که این موضوع برای‌اش مهمّ است- راحت کنم. ولی با این همه، وسوسه‌یِ داشتنِ وبلاگ، در این چند سالِ گذشته، با من بوده است. خب، خوبیِ وبلاگ این است که هر چه می‌خواهی، می‌گویی و کسي نیست، که سانسور کند و بگوید: ’نه!‘...

نه! این چیزي نبود، که می‌خواستم بگویم!

اصلاً ’بگذارید این‌طوری بگویم‘: چند سالي ست که شب‌‌ـ‌‌و‌ـ‌روز‌ـ‌ام، موسیقی ست. سه‌تار می‌زنم و با سه‌تار ’می‌خندم و می‌گریم و زمزمه می‌کنم‘ و ’این‌گونه با جان و تنهاییِ خویش سرخوش‌ ام.‘

آشنایی‌ام با موسیقی، جریانِ خاصّي ندارد. روزي با مادر‌ـ‌ام قهر کردم، گفتم بروم موسیقی‌دان بشوم!!

موسیقی را دوست دارم. به آن عشق می‌ورزم. عشقي که از نفرت هم بی‌نصیب نیست.

زماني عاشق بودم. چیزي که احساس می‌کردم این بود: جذبه و سرگشتگی. همین احساس را در موردِ موسیقی دارم.

کلاس‌هایِ گیتارِ مدرسه‌یِ هنر و ادبیاتِ صدا و سیمایِ جمهوریِ اسلامیِ ایران، نخستین جایي بود، که برایِ این میلِ تازه‌ام آزمودم، که به درازا نینجامید.

همیشه اهلِ مطالعه بوده‌ام. از همان ابتدا احساس می‌کردم، که موسیقی را به‌جز تمرینِ ساز، باید با مطالعه‌یِ مداوم پی‌گیری کرد.

ترجمه هم می‌کنم و آن را دوست می‌دارم. ترجمه‌های‌ام تاکنون بیشینه، مربوط به موسیقی بوده‌ است، ولی به ترجمه‌یِ متونِ ادبی هم، علاقه دارم و در آینده‌اي نزدیک، ترجمه یا ترجمه‌هایي در این ژانر خواهم داشت.

3

برای‌ام فرقي نمی‌کند که فلان موسیقی، متعلّق به فلان مرزِ جغرافیایی ست. به تقسیم‌بندی‌هایِ تاریخی هم اعتنایي ندارم؛ گرچه من هم از این ترم‌ها بهره می‌برم. سنّتی و مدرن برای‌ام بی‌معنا ست، بیش‌تر به دردِ تاریخ‌پژوهِ موسیقی می‌خورد تا هنرمند! هیچ کس یکسره سنّتی یا مدرن نمی‌تواند بود. هر که سنّتی ست، نوآوری در وجود‌ـ‌اش نخشکیده است، و هر که مدرن است، نمی‌تواند آنچه را که سنّت نامیده می‌شود، یکسره از خود دور کند. هیچ نوآوری با گسستِ کامل از سنّت و اصولِ گذشته، انجام نمی‌شود. همیشه چیزي از گذشته باید باشد، تا بتوان چیزي را نو نامید. نوآوری در خلع امکان ندارد.

بیزار ام، از کساني که نیاموخته، نوآوری می‌کنند. اینان چه‌گونه نوآوری می‌کنند، حال آنکه هنوز خود را نجسته‌اند. به همین دلیل است که به عملِ خویش، ایمان هم ندارند.

4

می‌توانم گفت، سنّتی هستم، (گرچه با این واژه سرِ سازگاری ندارم، ولی به‌ناچار آن را به کار می‌گیرم) نه از آن خشکه‌مقدس‌هایي که به دورِ ارزش‌هاشان، هاله‌اي از تقدّس می‌کشند و با آن حال می‌کنند و می‌بالند به آن. مدرن هستم، ولی نه از آن مدرن‌هایي که همه‌چیزِ گذشته را، فدایِ نوآوری‌شان می‌کنند.

حتّا می‌توانم گفت، پسامدرن هستم، ولی نه اهلِ دیوانه‌بازی و ادا و اطوار...

و، من همه‌یِ این‌ها هستم، ولی هیچ کدام‌شان نیستم!

5

نه! این‌ها هم آن‌چه می‌خواستم بگویم، نبود!

’بگذارید اینطوری بگویم‘... فراموش کن!